قدیس

رفتم در بیابان تا به دور از همه نامت را فریاد کشم. از چادر خیلی فاصله گرفتم. دوبار فریاد زدم و بعد نشستم.صدای برخورد پا و سنگی منو متوجه حضور کسی کرد. -عاشق شدی؟ چه حس بدی بود! -دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را...

آرام برای همه

    نظر

فهمیدم!

محیطی برای همه آرام و صمیمی هست که به دور از

 1)جنسیت

2)سن

3)تعصب

باشه.در نتیجه این قانون رو برای مخاطبین وبلاگم در نظر گرفتم:

"از بازتاب نظراتی که بیانگر جنسیت,سن وتعصب است,معذورم!"

بعدنوشت:با اسم هایی مثل "گمنام,بی نام,مخاطب,دوست,..."میتونید نظر بذارید.

 


تعجب منفی

    نظر

خدای صبح-خدای عصر

امروز فهمیدم "خدای همیشه" خدای صبح و عصر هم هست!

استاد,

امروز حرف قشنگی میزدن:

اگه قانون کره ی زمین "یهو شب شدن" یا "یهو روز شدن" بود,چکار میکردین؟چه احساسی بهتون دست میداد؟

تو جواب استاد طبق معمول بگو بخند کردیم!

استاد خوبی داریم.خدا حفظشون کنه.پا ب پای ما تیکه انداختن و خندیدن!

-تولدا رو اون موقع میگرفتیم!

-مرغا یهویی تخم میکردن,نه؟

-اگه سر یه ثانیه شب میشد,سره همون یه ثانیه مادرمون خونه راهمون نمیدادن و میگفتن "کجا بودی تا این موقع شب"؟؟؟ 

-...

استاد کمی جدی شدن و پرسیدن:نه جدی بچه ها,فکر میکنید چه احساسی به همه ی حواستون غالب میشد؟

-شگفتی!

-یعنی برات جذاب بود؟

-تعجب آور بود!

-تعجب مثبت یا منفی؟

-ای بابا استاد!تعجب که مثبت و منفی نداره!

-یعنی تعجبی که شما از هدیه ی غیرمنتظره ی تولدتون میکنید با تعجبی که از حضور غیر منتظره ی کسی که دوسش ندارید,میکنید با هم یکیه؟؟؟

-خب نه!

-پس؟

-فک کنم تعجب منفی!

-بچه ها,شما ها چی؟نظری ندارین؟

...

قرار شده فکر کنیم!

دارم فکر میکنم!

به سوالی که هیچوقت فکر نمیکردم انقد عمیق باشه...


سوالی ساده دارم از حضورت!

«به نام خدا»

از بروبچه های اتوبوس سوارم...

هرروزصبح به سمت محل تحصیل وکار 

و بعدازظهر ازونجا به سمت خونه!

یه تصویری کاریکاتوری هست که مردم سوار اتوبوسن و سرشون از ماشین زده بیرون,

گرفتی کدومو میگم؟

باریک الله,اون تصویر هر روز ماست!

یجورایی وقتی نگاهش میکنم,حس ورق زدن البوم بهم دست میده!

مخلص کلام:

طبق معمول سوار اتوبوس بودم که دیدم دو نفر دارن باهم حرفای خصوصی میزنن.سعی کردم نشنوم (اتفاقا گوشام عموما کرکره پایینن و مسدود.زور میزنم برا شنیدن در حالت عادی) اما بخاطر همون ماجرایی که اول صحبت بهش پرداختم,رخ تو رخ بودیم به شدت.

حرفاشونو میشنیدم!

"احساس کردم گمشده ی امروز بشر یک فضای صمیمی آرومه!"

این شد که تصمیم گرفتم وبلاگم یه فضای صمیمیه آروم باشه برا همه.که البته طبعا باید قاعده ی خاصی داشته باشه...

اما چه عاملی باعث میشه محیط یه وبلاگ آروم و صمیمی باشه؟؟؟؟؟


خدای همیشه!

به سبک کودکی ام:

«به نام خدای همیشه...»

اون موقعها نمیدونستم این جمله چقدر بزرگه!

"همیشه حاضر,

همیشه ناظر,

همیشه قادر,

..."

و هزار تا همیشه ی دیگه.

و نمیدونستم این جمله

تا"همیشه راهگشاست برام"!

«ای خدای همیشه...مددی»