قدیس

رفتم در بیابان تا به دور از همه نامت را فریاد کشم. از چادر خیلی فاصله گرفتم. دوبار فریاد زدم و بعد نشستم.صدای برخورد پا و سنگی منو متوجه حضور کسی کرد. -عاشق شدی؟ چه حس بدی بود! -دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را...

سوالی ساده دارم از حضورت!

«به نام خدا»

از بروبچه های اتوبوس سوارم...

هرروزصبح به سمت محل تحصیل وکار 

و بعدازظهر ازونجا به سمت خونه!

یه تصویری کاریکاتوری هست که مردم سوار اتوبوسن و سرشون از ماشین زده بیرون,

گرفتی کدومو میگم؟

باریک الله,اون تصویر هر روز ماست!

یجورایی وقتی نگاهش میکنم,حس ورق زدن البوم بهم دست میده!

مخلص کلام:

طبق معمول سوار اتوبوس بودم که دیدم دو نفر دارن باهم حرفای خصوصی میزنن.سعی کردم نشنوم (اتفاقا گوشام عموما کرکره پایینن و مسدود.زور میزنم برا شنیدن در حالت عادی) اما بخاطر همون ماجرایی که اول صحبت بهش پرداختم,رخ تو رخ بودیم به شدت.

حرفاشونو میشنیدم!

"احساس کردم گمشده ی امروز بشر یک فضای صمیمی آرومه!"

این شد که تصمیم گرفتم وبلاگم یه فضای صمیمیه آروم باشه برا همه.که البته طبعا باید قاعده ی خاصی داشته باشه...

اما چه عاملی باعث میشه محیط یه وبلاگ آروم و صمیمی باشه؟؟؟؟؟