قدیس

رفتم در بیابان تا به دور از همه نامت را فریاد کشم. از چادر خیلی فاصله گرفتم. دوبار فریاد زدم و بعد نشستم.صدای برخورد پا و سنگی منو متوجه حضور کسی کرد. -عاشق شدی؟ چه حس بدی بود! -دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را...

زیر سر توست!

رفت و آمد میکنم!

روزی هزار بار!!!

شایدم بیشتر...

بین خودم و قلبم.

حکایتی شده...

هیچ یک دست از یقه ی آن دیگری برنمیدارند.

باورت میشود؟آنقدر دوست داشتنی هستی که بین "خودم" و "قلبم" دعوا میشود سرت

چه برسد به من و مردم...